سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

 

"هو الحق"



گاهی شروع به نوشتن یک درد دل خیلی سخت تر از اونیه که تو ذهنت رو زبونت داره می چرخه!

خصوصا این روزا که دیگه هیچکس به وبلاگ هم سر نمیزنه!

دلخوشیم این بود که گاهی اگر قلم روان شود...شاید...شاید...کسی آن طرف مخاطب خاص این روزهای من باشد.!!!

اما...

خسته نیستم...خدا می داند خسته نیستم!

دلتنگم...!

انقدر دلتنگ که شاید ابرهای پاییزی روزهای بارانی بیشتر بفهمند که روزگار گاهی برایت ساز سازگاری کوک میکند و گاهی ساز مخالف یعنی چه!

بین من و اوی قصه ی نانوشته ی ما خیلی فاصله ست!

خاطرم هست عصر پاییزی سه شنبه ای رویایی،رویایم شال گردنش را باز کرد و حلقه ای زد بر گردن بیگانه ای!

بیگانه ای شبیه حلقه آویز پالتوی باران خورده اتاقم!!

سرد است غریبه!

پاییزی را سراغ نداشتم که سرد باشد!

پاییزی که تو پرنسس اش باشی بهاری دل انگیز است...حتی اگر درختانش طلایی باشند و آسمانش گرفته و ابری و خشن!!

حتی اگر گنجشک هایش نخوانند و سردشان باشند!

حتی اگر درخت انار حیاط آن خانه انار دار شده باشد!!!

یادت هست؟

انار را می گویم!

هنوز انار می دهد به عشق دست های تو برای چیدن اش!

آن درخت توت قرمز خشک شد...چون تو توت قرمز دوست نداشتی و هیچ وقت نگاه اش نکردی!

اما انار

انار می دهد بیا و ببین...اناری با همان دانه های پر آب و قرمز و ملس...همانی که دوست داری!

بیا و ببین...!

چه گفتم؟!

بیا و ببین؟؟؟!

می شود بیایی و ببینی؟!؟!

به عشق همان انار!

می شود بانو؟!

می شود پاییز امسالم دوباره تو پرنسش باشی؟!

نمی شود!

حتی اگر درخت انار شاهد عاشقی مان تا پایان پاییز تا شب یلدا به عشقت انار دهد...!

نمی آیی...!

دلتنگم مثل درخت اناری که سال هاست یک انار می دهد...آن هم برای تو!

.............................................................................................................

پی نوشت: دلم انار می خواهد! انار دلت را به من هم می دهی؟!



نوشته شده در یکشنبه 94/8/10ساعت 9:49 صبح توسط محسن آبیار نظرات ( ) |

جدایی

 

رفتم بار دیگر صدایت کنم

آهای...؟!

صدایم پیچید و بر دل خیابان نشست!

دلت گیر بود

سرت درگیر تر!

و

دستت هم...!

خلاصه دست بالای دست بسیار است بانو...!

.....................................................................................

پی نوشت: در انتظار "تو" بودن سخت است...!

این تجربه ی مشترک هر دوی ماست...!


نوشته شده در دوشنبه 94/5/12ساعت 3:22 عصر توسط محسن آبیار نظرات ( ) |

"هو الحق"

 

جای تو خالی نیست...!

جای تو همیشه محفوظ است...همیشه!

باران بارید دوباره

همین که یاد تو را زمزمه کردم!

باران تکراری...

و تویی که هیچ وقت تکرار شدنی نخواهی بود...

تمام شهر بوی نم تکرار تو را می دهد...!

تقصیر توست که مجنون تو بودن عاقبتی نمور دارد!

شهره ی شهر بماند

شهره ی آفاق می شود آدمی!

گفتم که بدانی...

که بدانی هزاران هزار فاصله تو را دور که نخواهد کرد...

بلکه تو را جای می دهد در قلبی که هزاران هزار

جای خالی تو حس می شود!

درکم می کنی؟!

من بی تو چاره اش درک است نه ....!!

خدا نکند که قافیه بندی ات خوب باشد!

شب عیدی هوای بی قراری برم داشته است...

بی قراری دل تنگ می خواهد و کمی حوصله!

دل تنگ در بساط من فراوان است

بگو ببینم

حوصله اش را داری؟؟

پای تحویل دلت که تنگ شد...

دستم را بگیر

بی اعتنا به نو شدن زمان...

من باشم و تو

همین!

...........................................................

پی نوشت: دلم برای تویی می نویسد که خاطرت را مکدر کرده ام بارها

دلم عاشق نگاه عاشقانه ی توست!

دلم دل تو را می خواهد و بس!

هوایم را داشته باش!

"هوای حوصله ابری ست خودت می دانی..."

"سالت قشنگ"

یا حق


نوشته شده در شنبه 94/1/1ساعت 1:30 صبح توسط محسن آبیار نظرات ( ) |

"هو الحق"

 

مردی در تکاپوی عشق خود گم شد!

چشم هایش به رنگ انجم شد


آه از سینه اش برون می داد

رنگ ماه ز آه اش فزون می داد


مرد بود و مردی اش بسیار

پشت پلک هایش شرر بسیار


آسمان محو در قدم هایش

عشق معلول در عدم هایش


تکه تکه کرد غرور اش را

زیر پا نهاد وجود اش را


مثل پاییز تن طلایی شد

رنگ عشق اش آسمانی شد!


خسته شد درمیان عابر ها

آن یگانه مرد محفل ها


دست بند عاشقی به دستان اش

حکم دلدادگی به دنبال اش


هرم چشمان یار،زندان اش

صد امان ز آه پنهان اش!


آه ای باد سرد پاییزی

بی امان برگ عشق می ریزی


غافلی ز عشق آدم ها

عشق حلال بزم مشکل ها...!

پی نوشت:

دلم هوای بودن ات دارد...

هوای بودنی عاشقانه...

دلم تو را زیر رقص برگ های پاییزمان لک زده...!

می شود که دوباره بخوانیم

باهم

مثل هر عصر پاییز

مثل آن عصرها

.

.

.

"توی هر ضرر باید...استفاده ای باشه"

"باخت باید احساس....فوق العاده ای باشه..."


نوشته شده در پنج شنبه 93/9/27ساعت 9:33 صبح توسط محسن آبیار نظرات ( ) |

"هو الحق"



من در کنار تو،تو در کنار من

بی تو همیشه خزانم،ای نگار من


من عاشقانه نوشتم برای تو

تو دلبرانه نشستی کنار من!


من بی تو شبی زار و خسته ام

تو یادگاری شب های تار من!


من عارفم به تمام نگاه تو

تو میوه های درخت انار من!


من ترجمان فصل خزان و عشق

تو دختر پاییزی و قرار من!


"من" در شروع همه عاشقانه ها

"تو"  منتهای همه انتظار من!

...................................................................................................

سپیدی موهای سیاه کم کمک به خاطرت تلنگری می زند

که تمام عشق در تمام روزهایت

یادگاری نوشته است!

یادگاری برای تمام عمر....

بیست و پنج سال عاشقی سر رسید...!

...................................................

گوش ها به هوش

این بند از دفتر دل "مخاطب خاص" دارد...


 یا حق


نوشته شده در جمعه 93/5/17ساعت 1:7 صبح توسط محسن آبیار نظرات ( ) |

"هو الحق"

 


یک ماه گذشت و دلم خانه ی تو شد!

بی اختیار غرق عاشقانه ی تو شد!

بوی یاس و بوی مریم،بوی عشق...

بوی یک جان گران و بوی عاشق مسلکان و بوی مهر...

من بساط عاشقی را در تو پیدا کرده ام

ماه من

آلاله ی من

وقت ماهنامه ی تو شد!


 

ماه مهتاب تمام عمر من باشی کم است!

همچو لیلی جان من باشی کم است!

لحظه ای را بی تو بودن

خارج از محدوده بودن

در کنار تو نبودن

مثل "من" باشی کم است!

هر کسی مهر تو را نشنیده باشد،سائل است

قرص ماهت را درون آسمان نادیده باشد،غافل است!

لیلی ام

شیرین زبانم

تا همیشه زیر آن چتر محبت

با تو بودن هم کم است!!

...............................................................

تقدیم به همسر مهربانم

همان مهتاب شب های نهانم!

..................................................

امشب ماهنامه ی ازدواج مان است...

تمام شب رنگ و بوی عشق می دهد اینجا...

یک ماهگی ازدواج مان از برای این مهم و ستودنی ست که

تمام اش از عسل برایمان شیرین تر گذشت و 

شایسته ی نشاندن در دفتر خاطراتمان بود!

برایمان دعا کنید...


دعای عسلی...!!

 


یا حق




 


نوشته شده در چهارشنبه 93/2/31ساعت 5:3 عصر توسط محسن آبیار نظرات ( ) |

"هو الحق"

 

ای عزیزم،نفسم,جانم!

سلام

صدایم می لرزد

دلم بیشتر

اشک هایم هم...

هوایی شده ام....مثل همیشه،اما تو کنارم نیستی!

نیستی که آرامم کنی

نیستی که درگوشی برایم روایت کنی قصه ی بی غصه ی زندگی آینده ام را...

نیستی که با انگشت های طلایی ات نقش جان به روی ساحل دلتنگیم حکاکی کنی!

نیستی که خاطرم را جمع کنی از تمام بی راهه ها و کج راهه های پیش رو!

تا هنوز در خاطرم می ماند آن بغض فرو خورده را...

تا هنوز نت لرزان صدایت ماندگار است بر دفتر دل!

ماندگار در ماندگار ترین شب!

تو بودی که بوسیدی و گذشتی

بی آنکه دقیقه ای اجازه دهی بوی شانه هایت،لمس دست هایت آرامم کند!!

بی آنکه بگذاری طوفان جدایی در من فروکش کند!

دستت را کشیدی و گذشتی!

بی خداحافظی

بی منت!

طوفانم به کشتی صبر رسید

کشتی بدون ناخدایش را کشتی نمی نامند!

دلم برای قرص ماهت تنگ بود...هرچه کردم نشد!

نشد آنچه باید می شد!

برایم شائبه ای پیش آمد

می شود عاشق بود و رنج دوران را به پشت کشید و این چنین راحت گذشت؟!

می شود تمام عمر را در قبای محبت صرف کرد و حتی لحظه ای نایستاد؟!

آری می شود!

اگر

"پدر"

باشی

پدر...

پدرم امروز آمده ام که بگویم:

راه دور است،دلم تنگ است،جاده ی انتظار همیشه پابرجاست

اما حسرت بوسه بر دستانت نیز تا ابد باقی ست!

رنج دورانت به 25 سال نزدیک است

موهایت سپید و دستانت پر از چروک کودکی های من است!

کاش قرار هر ساله مان بی قرارمان نمی کرد و قالمان نمی گذاشت در دیار غربت!

کاش...

کاش کنارت بودم

کاش کنارم بودی!

دلم طاقت ندارد دیگر بابای خوبم!

حلالم کن

نگاهم کن و بی وقفه به آن شرطی که می دانی دعایم کن!

..............................................

آیین پدری را آموزگار تویی و

رسم مردانگی روزگار تویی و

عشق و دلدادگی ماندگار تویی و

پدر به معنای شهریار تویی و

بس!

................................................

پی نوشت:شب عروسی ام به هنگام خداحافظی از پدرم دلم آماده ی آشوب بود...

دلم تمام یه بغض فروخورده ی تنهایی و جدایی بود

اما

نوبت به او که رسید لحظه ای نماند

تا مبادا اشک هایش را ببینم و....!

 


نوشته شده در دوشنبه 93/2/22ساعت 6:6 عصر توسط محسن آبیار نظرات ( ) |


 Design By : Pichak